از وي‍‍ژگي هاي حكومتهاي سلطنتي عدم انتخاب حاكمان بر اساس شايستگي و لياقت است به ويژه نفر دوم و جانشينان بدليل انتخاب بر اساس وراثت فاقد ويژگي لازم براي اداره كشور هستند، از طرفي عدم انتخاب سلاطين توسط مردم نظارت لازم هم بر اعمال آنان نيست بنابراين زمينه سوء استفاده از قدرت هم فراهم مي شود. تكبر و نخوت ناشي از آن و گرايش ظلم و ستم براي حفظ حكومت زمينه ساز جدايي آنان از مردم و جامعه مي شود.

پادشاهان بدليل عدم پايگاه اجتماعي براي حفظ قدرت گرايش به وابستگي به قدرتهاي بزرگ را پيدا مي كنند كه رضا شاه و فرزندش محمدرضا نماد كامل اين وابستگي بود، عدم استقلال آنان موجب تنفر بيشتر مردم از آنان مي گردد. محمدرضا در مسير وابستگي سعي در ترويج تفكر غربي در كشور را داشت در واقع برنامه هاي اربابانش را پياده مي كرد و دين زدايي در دستور كارش قرار گرفت، در افتادن با دين مردم تنفر عمومي مسلمانان را افزايش داد، عدم احساس نياز به مردم و نبود نظارت ساختاري بر رفتار پهلوي ها منجر به افزايش فاصله آنان با مردم شد، تجمل گرايي بي حد و حصر پهلوي ها در زندگي فردي و سوء استفاده هاي كلان از بيت المال و غرق شدن در زندگي رؤيايي باعث بي خبري آنان از وضع معيشتي مردم شد، فاصله عميق زندگي مادي آنان با مردم و عدم بكارگيري مديران دلسوز و لايق بر عمق بي خبري آنان از وضع مردم افزود.

همين فاصله گرفتن از مردم و اجراي نقشه بيگانگان در دين زدايي منجر به تغييرات اساسي حتي در رعايت شئونات ديني دربار شده بود يعني از سويي وضع مادي و رفاهيات و ريخت و پاش دربار و از طرف ديگر زندگي غرب زده آنان در بعد اعتقادي هم آنان را از مردم جدا كرده بود، هرچند شاه و همسرش گاهي با حضور در مراكز ديني تظاهر به دينداري مي كردند ولي گزارش هاي آشكار دربار چيز ديگري را به مردم مي رساند .

نتيجه سالها جدايي اعتقادي و اجتماعي با مردم اين شده كه وقتي شاه با هلي كوپژ بر فراز تهران تظاهر كنندگان كه عليه او شعار مي دادند را ديد فكر مي كرد به استقبال او آمده اند، نه بر عليه او! شاه هم جمله « مردم ايران صداي شما را شنيدم» را گفت ولي دير شد (جمله اي كه مبارك اين روزها در مصر مي گويد). ديگر هيچ اقدامي نمي توانست فاصله سي ساله حكومت شاه را پر كند و يكي از دلايل اصلي سقوط شاه همين فاصله گرفتن از مردم بود.